جنگل...

 

رسول آیه های  زرد ، جنگل

سراپا زخم و داغ و درد ، جنگل

 

و عمری بی که خود آگاه باشد

تبر در آستین پرورد ، جنگل!!

 

مثل زنِ در آینه ، من نیز غمگینم

از وحشت فردای وهم انگیز غمگینم

 

مانند صبح زخمی و ویران نیشابور

بعداز هجوم لشگر چنگیز غمگینم

 

مانند یک اعدامی چشم انتظارعفو

درگرگ و میش صبح حلق آویز غمگینم

 

ستارخانم-روح سرگردان آزادی-

ازسرنوشت این همه تبریز غمگینم

 

همچون خیابانهای خیس آخرآذر

پاییز درپاییز درپاییز غمگینم

 

نه باشراب آرامم و نه بی شراب آرام

در هردو حالِ مستی وپرهیزغمگینم

 

تاریخ هرکس در دل آیینه اش پیداست؛

شکل زنِ در آینه من نیز غمگینم

 

# پاییزرحیمی

بیچاره آن درخت.............

 

بیچاره آن درخت، که دستانش ، پروازگاه ِ زاغ و زغن باشد

تقدیر ِ پیر، خواسته باشد او میراث ِ رنج های ِ کهن باشد

هر روز ، سایه سار لطیفش را بر عابران کوچه ببخشاید

آن وقت در نگاه ِ همین مردم،چیزی شبیه ِ خار و گون باشد

بر شاخه هاش جغد شود حاکم ، در برگهاش شعله بیافروزند

باشاخه های سرخ رها در باد، همواره گرم ِ نعره زدن، باشد!

هی ریشه ریشه ریشه شود فریاد، هی شاخه شاخه شاخه رود بر باد

گنجشک های پیر چه می دانند؟ شاید درخت، رمز وطن باشد

 

شاعر نگاه کرد در آیینه ، در خویشتن ، دقیق شدن سخت است:

شاید هم این درخت که می گویی ،تقدیر ِ نانوشته ی ِ من باشد

من آن درخت ِ پیر ِ کهنسالم ، اسطوره ی قدیم فراموشی

بگذار نام شعله برانگیزم، سرو و چنار و بید نه، " زن" باشد !!!